سعدى

26

بوستان ( فارسى )

چه تدبير سازم چه درمان كنم ؟ * كه از غم بفرسود جان در « 1 » تنم بگفت اى برادر غم خويش خور * كه از عمر بهتر شد و بيشتر « 2 » ترا اين‌قدر تا بمانى بسست * چو رفتى جهان جاى ديگر كسست 560 اگر هوشمندست و گر بيخرد * غم او مخور كو غم خود خورد مشقت نيرزد جهان داشتن * گرفتن بشمشير و بگذاشتن بدين پنج روزه اقامت مناز * بانديشه تدبير رفتن بساز كرا دانى از خسروان عجم * ز عهد فريدون و ضحاك و جم كه بر تخت و ملكش نيامد زوال * نماند بجز ملك ايزد تعال 565 كرا جاودان مانده « * » اميد ماند * چو كس را نبينى كه جاويد ماند كرا سيم و زر ماند و گنج و مال * پس از وى بچندى شود پايمال وز آن‌كس كه خيرى بماند روان * دمادم رسد رحمتش بر روان بزرگى كزو نام نيكو نماند * توان گفت با اهل دل كو نماند الا تا درخت كرم پرورى * گر امّيدوارى كزو برخورى 570 كرم كن كه فردا كه ديوان نهند * منازل به مقدار احسان دهند يكى را كه سعى قدم پيشتر * بدرگاه حقّ منزلت بيشتر يكى بازپس خائن و شرمسار * بترسد همى مرد ناكرده كار بهل تا بدندان گزد پشت دست * تنورى چنين گرم و نانى نبست بدانى گه غله برداشتن * كه سستى بود تخم ناكاشتن حكايت 575 خردمند مردى در اقصاى شام * گرفت از جهان كنج غارى مقام بصبرش در آن كنج تاريك جاى * بگنج قناعت فرو رفته پاى شنيدم كه نامش خدادوست بود * ملك‌سيرتى آدمى پوست بود بزرگان نهادند سر بر درش * كه در مىنيامد بدرها سرش

--> ( 1 ) . جان و . ( 2 ) . در بعضى از نسخه‌ها اين بيت تبديل شده است به دو بيت ذيل : برآشفت دانا كه اين گريه چيست * بدين عقل و دانش ببايد گريست اگر هوشمندى غم خويش خور * . . . . ( * ) ماندن ( ؟ ) - م .